
نزدیک سی سال پیش میهمانی غریبه توسط یکی از آشنایان به منزل مان آمد. پدر برای تدارک ایشان به اندرون رفته بود و من در کنار آن دو میهمان نشسته بودم. متدوام و آهسته از این میهمانی در رنجش بود و احساس راحتی نمی کرد، به هر حال غریبه بود و برای اول بار و آن هم نزدیک ظهر و برای ناهار به یک میهمانی بدون دعوت آمده بود و از آن سو واسطه اش که با ما قوم و خویشی داشت می گفت که این صاحب خانه با دیگران فرق می کند و اندکی صبر، سحر نزدیک است. عصر که شد آن میهمان ناخوانده که محو اخلاق و میهمان نوازی مرحوم پدر شده بود از کنار پدر جدا نمی شد و به قول معروف دل نمی کند. هر چند که هنوز دو هفته بیشتر از آن ملاقات نگذ...
ادامه مطلب